علی یارمهدی

چین، شغل ۹۰ درصد ساکنان لالجین همدان را بلعید !

بارها عنوان شده که وجود ردپای سفالهای چینی در شهر لالجین که عنوان شهر سفال کشور را یدک می‌کشد، باعث نارضایتی و ایجاد مشکلاتی برای شاغلان این حرفه شده اما این نکته همچنان با بی توجهی مسئولان همراه است. به گزارش خبرنگار مهر، مردم شهر لالجین که از دیرباز از طریق حرفه سفالگری زندگی خود را تامین کرده اند، هر بار با مشکلی روبرو می‌شوند که اینبار مشکل آنها فراتر از یک رویداد کوچک است. سفالگران لالجین که سینه به سینه این صنعت را به نسل بعدی انتقال می‌دادند، اکنون به‌ تدریج در کارگاه‌هایشان را می‌بندند زیرا بازار آنها از رونق افتاده و علت آن نیز وجود سرامیک‌های چینی است که در فروشگاه‌های همدان و لالجین جا خوش کرده است. 

* مسئولان استان، هجوم سرامیک‌های چینی به لالجین را فراموش کرده اند
هر چند بارها درباره هجوم سرامیک‌های چینی به بازار سفال ایران (لالجین) مطالبی عنوان شده اما آنچه مسلم است اینکه گویا مسئولان چشم بر این واقعیت بسته اند تا شاهد نابودی این هنر اصیل باشیم.
در شهر لالجین بیش از ۱۶ هزار نفر سکونت دارند و بیش از… ۸۰ درصد جمعیت فعالان از طریق اشتغال در رشته سفال و سرامیک روزگار می‌گذرانند.
در حال حاضر ۷۰۰ کارگاه سنتی و مدرن سفال و سرامیک در لالجین فعال است و ۲۰۰ فروشگاه و نمایشگاه بزرگ و کوچک‌، دست ساخته‌های هنرمندان و صنعتگران را عرضه می‌کنند.
لالجین از معدود مناطقی است که مردم آن به صورت سنتی و خانوادگی به یک حرفه و هنر اشتغال دارند و پیشه اصلی زنان و مردان این شهر از دیرباز سفالگری و سرامیک سازی بوده است‌.

* بی توجهی به نجات شهر لالجین ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به صنعت و سنت همدان است
پرواضح است که بی توجهی به نجات شهر لالجین از محاصره کالاهای چینی، ضربه‌ای جبران‌ناپذیر به صنعت و سنت همدان است که در درازمدت جبران آن خیلی سخت خواهد بود.
نگاهی به وضعیت این شهر بیانگر آنست که صنعت سفال و سرامیک لالجین در وضع هشدار قرار گرفته‌ و دیری نخواهد گذشت که واحدها و کارگاه‌های سفالگری به‌طور کامل به تعطیلی کشیده شوند.
در حال حاضر کارگاه های سفال شهر لالجین که روزگاری نمایشگاهی از انواع هنر ساخت سفال محسوب می شدند با ظرفیت پایین در حال کار هستند و اگر جلوی واردات سفال گرفته نشود، رفته‌رفته به سمت نابودی یا همان تعطیلی می‌روند.
آنچه مسلم است اینکه متاسفانه امروزه صنعت سفالگری که به‌عنوان یک هنر ایرانی در دنیا زبانزد است، با تقلیدهای کشور چین وضع آشفته‌ای پیدا کرده و به بعضی از فروشگاه‌های لالجین کالاهای چینی وارد شده که این امر تعطیلی کارگاه‌های سفال را به همراه دارد و بر میزان بیکاری در همدان دامن می زند.
* تنها شهرک سفالسازان ایران در شهرستان لالجین قرار دارد
در همین خصوص معاون هنرهای سنتی و صنایع دستی استان همدان در بیان وضعیت تولید سفال شهر لالجین با اشاره به اینکه تنها شهرک سفالسازان ایران در شهرستان لالجین قرار دارد، گفت: کارگاه های جدیدی در این شهرک ایجاد شده است.
بهجت عباسی مساحت شهرک سفالسازان را ۵۲ هکتار عنوان کرد و گفت: تعداد کارگاههای در حال ساخت این شهرک ۳۴ کارگاه است.
معاون هنرهای سنتی و صنایع دستی استان همدان با بیان اینکه بر اساس قرارداد منعقده ۱۵۸ کارگاه در این شهرک ساخته می شود، گفت: آب، برق، گاز، تلفن و خیابان کشی شهرک مذکور انجام شده است.
عباسی محل قرار گرفتن این شهرک را زمینی در پنج کیلومتری لالجین عنوان کرد و افزود: شهر لالجین با دارا بودن بیش از ۷۰۰ کارگاه فعال سفال و سرامیک هنوز هم به عنوان پایتخت سفال ایران شناخته می شود.
وی با اعلام اینکه تمام این کارگاهها به صورت گروهی و خانگی به تولید و عرضه سفال می پردازند، یادآور شد: وجود بیش از ۲۰۰ فروشگاه سفال در شهر لالجین از دیگر دلایل فعال بودن این هنر در پایتخت سفال ایران است.
* شغل ۹۰ درصد ساکنان لالجین سفالگری است
عباسی اظهار داشت: لالجین شهری است که با ورود به آن چیزی جز سفال مشاهده نمی شود و شغل ۹۰ درصد از ساکنان این منطقه هنوز سفالگری است.
وی گفت: هنرمندان این منطقه سالانه بیش از ۴۶ هزار تن سفال در قالب ۳۷ میلیون قطعه انواع ظروف و اشیا زینتی سفال در ابعاد و اندازه‌های مختلف تولید می‌کنند.
عباسی افزود: لالجین با وسعت ۵۰۸ کیلومترمربع در شرق شهرستان بهار واقع است و بیش از ۹۶۰ واحد خرد و کوچک و متوسط تولید، تکمیل و فروش سفال و سرامیک را با اشتغالی افزون بر شش هزار نفر در خود جای داده است.
با این تفاسیر پرواضح است که تعلل در نجات شهر لالجین از وضعیتی که در آن گرفتار شده نه تنها سابقه چندین ساله استان همدان در تولید سفال را خدشه دار می کند بلکه اشتغالی افزون بر شش هزار نفر را با چالش روبرو خواهد کرد.
* موقعیت ویژه لالجین با ورود کالاهای نامرغوب چینی به بازی گرفته شده است
یکی از کارشناسان هنرهای دستی استان همدان نیز با بیان اینکه نباید موقعیت ویژه شهر لالجین با ورود کالاهای نامرغوب چینی به بازی گرفته شود، گفت: در این شرایط باید برای شناساندن سفال همدان کار تبلیغی بسیاری انجام شود.
مراد تیموری تاکید کرد: باید نمایشگاه‌هایی در سطح کشور دایر شود تا ضمن افزایش تولیدات داخلی در فروشگاه‌ها، مردم به استفاده از تولیدات محصولات چینی تشویق نشوند.
تیموری ادامه داد: چنانچه در زمینه سفال و سرامیک هزینه‌های تولید کاهش یابد، بازار‌های بیشتری به دست خواهد آمد و این امر راه را بر تولیدات چینی می بندد.
وی تاکید کرد: صنعت سفالگری و هنر سفال و سرامیک نسل به نسل منتقل می شود و اگر انقطاعی در آن به ‌وجود آید دیگر جوانان استقبالی از این هنر نخواهند داشت و خطری جدی این صنعت را تهدید می‌کند.
* مسئولان استان همدان باید با واردات برخورد جدی و قانونی داشته باشند
تیموری ادامه داد: مسئولان استان همدان باید با واردات برخورد جدی و قانونی داشته باشند و به سوداگران اجازه ندهند که این صنعت را از لالجین گرفته و بعدها به نام خودشان ثبت کنند.
وی با بیان اینکه وظیفه سازمان میراث فرهنگی تنها نگهداری از آنچه زیرخاک مدفون است، نیست، گفت: این سازمان باید از میراث استان همدان محافظت کند.
پر واضح است که حفظ و نگهداری میراث فرهنگی در جای جای ایران امری ضروری است و همواره صیانت از آنها مهمترین اصل به شمار می‌رود.
با این تفاسیر در شهر لالجین که با مسائل و مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می‌کند، وجود مشکل واردات کالاهای چینی نگرانی‌ها را دوچندان کرده است و اکثر سفالگران این شهر کوچک خواستار جلوگیری از تصرف بازار توسط محصولات چینی هستند که اگر مسئولان در این خصوص تعلل کنند شاید جبران اتفاقت بعدی امکان پذیر نباشد.

 

 


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ میراث فرهنگی و تگ صنایع دستی و تگ هنر و تگ ایران


قبل از آن که پرونده " لمپنیسم " را باز کنیم، بهتر است این اصطلاح را بشناسیم. در معانی دیگر " لمپن " به اشخاصی گفته می‌شود که ظاهر پرولتاریایی دارند، ولی فاقد فهم و شعور طبقاتی هستند و در واقع از زمانی که مارکسیسم در ادبیات سیاسی اروپا رواج یافت، این طبقه از میان توده مردم نمایان شد.

 

...

در این مورد بیشتر بخوانیم ... ( * )


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ادبیات و تگ هنر و تگ سیاسی


" باشو ، غریبه کوچک " امروز 36 ساله است و از سر بیکاری سیگار می فروشد. پسرک اهوازی دیروز، با آنهمه شهرتی که برای بازی در یک فیلم آن هم در غربت کسب کرد این روزها در زادگاهش غریبه است.


ادامه مطلب ...
نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ایران و تگ هنر و تگ سینما


حالم بد است .
حالم بد است ای مردم ، حالم بد است.
حالم بد است ، از رفتارهایتان حالم بد است ، از طرز رانندگیتان ، از صفهای صد شاخه تان ، از هجوم تاتارگونه تان به جعبه خرما یا شیرینی خیرات شده ، از برخورد و نگرش تان نسبت به جنس مخالف ، از داشتن غیرتهای بی مورد راجع به خواهر و مادرتان و بی غیرتی محض راجع به عزیزان دیگران ، از تحلیلهای سیاسی و اقتصادیتان در تاکسی ، از رد و بدل کردن بلوتوث های غیر اخلاقی ، از زیر پا گذاشتن حریم خصوصی دیگران ، از آشغال ریختنتان در خیابان ، از قابلیتتان برای تبدیل صحنه تصادف به محل قتل ، از بی تفاوتیتان نسبت به خونهای ریخته شده بر کف خیابان ، از نشستن در خانه هایتان و دنبال کردن اعتراضات از ماهواره ، از عملهای زیبائی ، از یکی نبودن حرف و عملتان ، از تعارفهای بی موردتان ، از غیبت کردنهای کثیرتان ، از تغییر نظرهای یک ساعته تان ، از بی تفاوتیتان نسبت به کودکان کار ، از جو حاکم بر ورزشگاه هایتان ، از مرگ بر گفتنها و درود فرستادنهای بی پشتوانه تان ، از عشقهای یک شبه تان ،  از انتخاب دوست پسرتان بر مبنای نوع خودرو اش ، از چاپیدن یکدیگرتان ، از قسم ها و دروغهای بی حد و حصرتان ، از بی مطالعه بودنتان ، از تن دادن و دل ندادنتان ، از ذوب شدنتان در فرهنگ غرب و فراموش کردن زبان مادریتان ، از رفتارهایتان در پاتایای تایلند و آنتالیای ترکیه ، از عدم رعایت نظافت شخصیتان ، از فروختن شرفتان به قیمت یک سال محصولات شرکت ساندیس ، از مدرک گرا بودنتان ، از کلاس گذاشتنهای بی موردتان ، از اینکه اون ور دنیا زندگی میکنید و دلتان الکی تنگ میشود و حسرت میخورید! ، از اینکه اینجا یک خیابان با هم فاصله دارید ولی سراغ همدیگر رو نمیگیرید  ، از جوکهای قومیتیتان ، از نژاد پرستیتان ، از خواب دو هزار و پانصد ساله تان ، از ادعاهای گزافتان راجع به مشاهیر ایران و ندانستن تاریخ تولدشان، از باهوش تر دانستن مردم مان نسب به دیگرملت هایتان ، از مصرفگرا بودنتان ، از قسطی خریدن بنزتان برای فخر فروشی ، از رقصیدنتان در مهمانی با روسری ،  از خوردن مشروب بعد از اقامه نماز و....


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نوشته ام و تگ هنر و تگ سیاسی و تگ علوم اجتماعی


عوامل تولید فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» با تنظیم شکایت‌نامه قضایی، برای پیگیری پرونده قاچاق این فیلم درخواست رسیدگی فوری دارند تا قاچاق فیلم در سطح شهرهای کشور گسترده نشود.

به گزارش فارس، چند روزی است فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» با انتشار نسخه روی پرده‌ای در بازار و فضای مجازی، قاچاق شده است.

این بار بر خلاف قاچاق اخراجی‌ها 1 و 2، به نظر می‌رسد قاچاق فیلم با انگیزه اقتصادی انجام نشده و پشت پرده، افراد و گروه‌های مختلف سیاسی سعی دارند مردم را وادار کنند تا فیلم را در سینماها نبینند.

نمونه‌های تبلیغی تماشای نسخه‌های قاچاق هم در سایت‌های ضد انقلاب به وفور یافت می‌‌شود. این سایت‌های وابسته به جریان فتنه با تبلیغ تماشای فیلم در فضایی غیر از سینماها سعی دارند جلوی فروش قابل توجه «اخراجی‌ها3» را بگیرند.

در حال حاضر تهیه‌کننده و عوامل تولید فیلم با تنظیم شکایت قضایی، موضوع را در جریان مسئولان نیروی انتظامی و پلیس امنیت قرار داده‌اند. حراست وزارت ارشاد هم در جریان عرضه نسخه‌های قاچاق فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» قرار دارد.

در این رابطه «محمدرضا عباسیان» دبیر کل ستاد مبارزه با محصولات غیر مجاز سمعی و بصری هم روز گذشته در گفت‌وگو با فارس از شناسایی سالنی که «اخراجی‌ها3» از روی پرده آن کپی شده، خبر داد و گفت: با تلاش دست‌اندرکاران ستاد مبارزه با محصولات غیرمجاز، جلوی عرضه فراگیر نسخه قاچاق این فیلم را که با کیفیتی نامطلوب از روی پرده سینما کپی شده، گرفته‌ایم.
بر این اساس، عوامل تولید فیلم درخواست رسیدگی عاجل برای پیگیری پرونده قاچاق «اخراجی‌ها3» را دارند تا قاچاق فیلم در سطح شهرهای کشور گسترده نشود.

به گزارش فارس، اکران فیلم سینمایی «اخراجی‌ها3» از 25 اسفندماه در تهران و شهرستان‌ها آغاز شد و در ایام تعطیلات نوروز بیش از 2.5 میلیارد تومان فروش داشته است. پیش از این دو فیلم قبلی ده‌نمکی هم قاچاق شده بود.


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ایران و تگ هنر و تگ سینما و تگ علوم اجتماعی


وقتی خنجر داره پشت داش آکل رو می شکافه، تا از خون قرمز و قرمز و قرمزش دالون سیاه و تاریک و بی آدم و پر آدم رنگی و نم دار بشه، حتما ستاره هم به همون داش آکل ی که الآن داره خون بالا می یاره و تو خون قرمز قرمز قرمزش غلط می زنه، فکر می کنه. یه جورایی که نمی شه گفت و به زبون آورد ... هم دیگه رو دوس داشتن. از پشت در ستاره داش آکل رو دیده بود و داش آکل هم که دیگه شده بود تقریب مرد خونه ی حاجی.

ستاره تو فکر داش آکل بود و هست البته. همون داش آکلی که بعد از مرگ بابای ستاره شده وکیل مال و اموال باباش و حق نداره یه جو این ور و اون ور کنه و یک قرون کم و زیاد به کسی بده تا این دختر بره سر خونه و زنده گیش و بختش رو کسی ببره با خودش که ببره.

همون داش آکل داره الآن حتما تو بازار چه تو اون دالون این ور و اونور می ره و تلو تلو میزنه. حتما دیگه می خونه ی مرد ارمنی باز نیست که کسی از اون جا بیاد بیرون تا پهلوون قدیمی این گذر رو این طور ببینه.

ولی چه خوب. دیدن ذلت این طوری یه مرد که بی هوا پهلوشو می شکافن تا از صحنه ی روزگار حذفش کنن خیلی درد داره. اونم به خاطر یه مشت خرافه و حرف پس و پیش و هزار تا حسودی و هزار جور بی مغزی. دیدن این که یکی تو زمین خدا داره این طور به خودش مثل ... مثل یک شیر تیر خورده می پیچه، خیلی سخته. سخت تر از اون وقت یه که ستاره رو خبر ببرن که داش آکل ت مرد. نه .... نه .... نه مرد ... کشتنش.

سخت تر از اون ... وقتی یه که ستاره رو خبر ببرن که داش آکل خیلی دوستت داشت.

اونم برگرده بگه .... آره از طوطیش شنیدم.

از اون سخت تر وقتیه که طوطی برگرده شاید سر خود بگه: ستاره تو هم داش آکل و دوس داشتی؟

این از همه سخت تره.


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ نوشته ام و تگ ایران و تگ ادبیات و تگ هنر


اشک رازیست

 لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

 قصه نیستم که بگویی

 نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

 یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم مرا فریاد کن

 درخت با جنگل سخن می گوید

 علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

 حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

 من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

ودستهایت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زنده گان

ودر گورستان تاریک باتو خوانده ام زیباترین سرودها را

زیرا که مرده گان این سال عاشق ترین زنده گان بوده اند

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست

ای دیر یافته باتوسخن میگویم

 بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من ریشه های تورا دریافتم

 زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ادبیات و تگ هنر و تگ سیاسی


قصه ی دخترای ننه دریا

 

یکی بود یکی نبود .

جز خدا هیچی نبود

زیر این طاق کبود ٬

نه ستاره

نه سرود .

عمو صحرا ٬ تپلی

با دو تا لپ گلی

پا و دستش کوچولو

ریش و روحش دو قلو

چپقش خالی و سرد

دلکش دریای درد ٬

در باغو بسه بود

دم باغ نشسه بود :

 

« عمو صحرا ! پسرات کو ؟ »

- لب دریان پسرام .

دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام .

طفلیا ٬ تنگ غلاغ پر ، پا کشون

خسته و مرده ، میان

از سر مزرعه شون . 

تن شون خسته ی کار

دلشون مرده ی زار

دساشون پینه ترک

لباساشون نمدک

پاهاشون لخت و پتی

کج کلاشون نمدی ،

می شینن با دل تنگ

لب دریا سر سنگ . 

طفلیا شب تا سحر گریه کنون

خوابو از چشم به در دوخته شون پس می رونن

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

می خونن- آخ که چه دلدوز و چه دلسوز می خونن ! :

«- دخترای ننه دریا ! کومه مون سرد و سیاس

چش امید مون اول به خدا ، بعد به شماس

کوره ها سرد شدن

سبزه ها زرد شدن

خنده ها درد شدن 

از سر تپه ، شبا 

شیهه ی اسبای گاری نمیاد ،

از دل بیشه ، غروب

چهچه سار و قناری نمیاد

دیگه از شهر سرور

تکسواری نمیاد . 

دیگه مهتاب نمیاد

کرم شب تاب نمیاد .

برکت از کومه رفت

رستم از شانومه رفت :

تو هوا وقتی که برق میجه و بارون می کنه

کمون رنگ به رنگش دیگه بیرون نمیاد ،

رو زمین وقتی که دیب دنیا رو پر خون می کنه

سوار رخش قشنگش دیگه بیرون نمیاد .

شبا شب نیس دیگه  ، یخدون غمه

عنکبوتای سیا شب تو هوا تار می تنه.

دیگه شب مرواری دوزون نمیشه

آسمون مثل قدیم شب ها چراغون نمیشه .

غصه ی کوچیک سردی مث اشک

جای هر ستاره سوسو می زنه ،

سر هر شاخه ی خشک

از سحر تا دل شب ، جغده که هوهو می زنه . 

دلا از غصه سیاس

آخه پس خونه ی خورشید کجاست ؟

 

قفله ؟ وازش می کنیم !

قهره ؟ نازش می کنیم !

می کشیم منتشو

می خریم همتشو !

 

مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده

موش کورم که  می گن دشمن نوره ، به تیغ تاریکی گردن نمیده !

 دخترای ننه دریا ! رو زمین عشق نموند

خیلی وخ پیش باروبندیلشو بست خونه تکوند

دیگه دل مثل قدیم عاشق و شیدا نمی شه

تو کتابم دیگه اون جور چیزا پیدا نمی شه.

دنیا زندون شده : نه عشق ، نه امید ، نه شور ،

برهوتی شده دنیا ، که تا چش کار می کنه مرده س و گور.

 

نه امیدی - چه امیدی ؟ به خدا حیف امید !

نه چراغی - چه چراغی؟ چیز خوبی می شه دید؟

نه سلامی - چه سلامی؟ همه خون تشنه ی هم !

نه  نشاطی - چه نشاطی ؟ مگه  راهش می ده غم؟

 

داش آکل ، مرد لوطی ،

ته خندق تو قوطی !

توی باغ بی بی جون

جم جمک ، بلگ خزون !

دیگه ده مثل قدیم  نیس که از آب در می گرفت

باغاش انگار باهارا از شکوفه گر می گرفت :

آب به چشمه ! حالا رعیت واسه آب خون می کنه

واسه چار چیکه ی آب ، چل تا رو بی جون می کنه

نعشا می گندن  و می پوسن و شالی می سوزه

پای دار ، قاتل بیچاره همونجور تو هوا چش می دوزه

- «چی می جوره تو هوا ؟

 رفته تو فکر خدا ؟...»

 

«نه برادر ! تو نخ ابره که بارون بزنه

شالی از خشکی در آد ، پوک نشادون بزنه :

اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه ! »

دخترای ننه دریا ! دلمون سرد و سیاس

چش امیدمون اول به خدا بعد به شماس. 

ازتون پوست پیازی نمی خوایم

خودتون بسه مونین ، بقچه جاهازی نمیخوایم .

چادریزی و پاچین نداریم

زیر پامون حصیره ، قالیچه و قارچین نداریم .

بذارین برکت جادوی شما

ده ویرونه رو آباد کنه

شبنم موی شما جیگر تشنمونو شاد کنه

شادی از بوی شما مس شه همینجا بمونه

غم بره ، گریه کنون ، خونه ی غم جا بمونه ... »

 

پسرای عمو صحرا ، لب دریای کبود

زیر ابر و مه و دود

شبو از راز سیا پر می کنن ،

توی دریای نمور

می ریزن اشکای شور

کاسه ی دریا رو پر تر می کنن .

 

دخترای ننه دریا ته آب

می شینن مست و خراب

نیمه عریون تنشون

خزه ها پیرهنشون

تن شون هرم سراب

خندشون غلغل آب

لب شون تنگ نمک

وصل شون خنده ی شک

دلشون دریای خون ،

پای دیفار خزه

می خونن ضجه کنون : 

« - پسرای عمو صحرا ! لب تون کاسه نبات

صد تا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات !

دریا از اشک شما شور شد و رفت

بختمون از دم در دور شد و رفت .

راز عشقو سر صحرا نریزین

اشک تون شوره تو دریا نریزین !

اگه آب شور بشه ، دریا به زمین دس نمی ده

ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی ده

دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم  باز کمه

پرده زنبوری دریا میشه برج غم مون

عشقتون دق می شه ، تا حشر می شه همدممون ! »

  

مگه دیفار خزه موش نداره ؟

مگه موش گوش نداره ؟

 

موش دیفار ننه دریا رو خبر دار می کنه :

ننه دریا کج و کوج

بد دل و لوس و کجوج

جادو در کار می کنه .

تا صداشون نرسه

لب دریای خزه ،

از لجش ، غیه کشون ابرا رو بیدار می کنه :

اسبای ابر سیا

تو هوا شیهه کشون ،

بشکه ی خالی رعد

روی بوم آسمون .

آسمون ، غرومب غرومب !

طبل آتیش ، دو دو دومب !

نعره ی موج بلا

می ره تا عرش خدا ؛

صخره ها از خوشی فریاد می زنن

دخترا از دل آب داد می زنن :

« - پسرای عمو صحرا !

دل ما پیش شماس

نکنه فکر کنین

حقه زیر سر ماس :

ننه دریای حسود کرده این آتیش و دود ! »

 

پسرا حیف که جز نعره و دلریسه ی باد

هیچ صدای دیگه ای

به گوشاشون نمیاد !

غم شون سنگ صبور

کج کلاشون نمدک

نگاشون خسته و دور

دل شون غصه ترک ،

تو سیاهی سوت و کور

گوش می دن به موج سرد

می ریزن اشکای شور

توی دریای نمور...

 

جم جمک برق بلا

طبل آتیش تو هوا !

خیز خیزک موج عبوس

تا دم عرش خدا !

نه ستاره نه سرود

لب دریای حسود ،

زیر این طاق کبود

جز خدا هچی نبود

جز خدا هیچی نبود ! ...

 


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ ادبیات و تگ هنر و تگ سیاسی


یوسف ، لیلا، او ... فیلمی که جلوی دوربین رفت


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سینما و تگ هنر


افسوس داود رشیدی برای بازیگری که نتوانست به آزوی حاجی شدن برسد

 داوود رشیدی گفت: زنده‌یاد محمد ورشوچی به معنای واقعی کلمه پیشکسوت بود، به خاطر اینکه سال‌ها بازیگری می‌کرد.

رییس انجمن بازیگران سینمای ایران با اشاره به آخرین دیدارش با محمد ورشوچی به ایسنا،گفت:آخرین‌بار که او را دیدم چند ماه پیش بود که با شورای مرکزی انجمن بازیگران ایران به دیدنش رفتیم و او خیلی خوشحال شد. همچنین او عید با من تماس گرفت و کلی با هم شوخی کردیم و از گذشته‌ها حرف زدیم.

به گفته‌ی رشیدی؛ زنده‌یاد ورشوچی آنقدر ساده و متواضع بود که همه از صحبت با او لذت می‌بردند.

این بازیگر با بیان اینکه مرحوم ورشوچی بسیار علاقه‌مند بود که به خانه خدا برود، ادامه داد:آخرین باری که به دیدن او رفتیم به ما گفته بود که خیلی دوست دارد به مکه مشرف و حاجی شود و من به او قول دادم که کارهای سفرش را درست کنم و چند روز قبل از عید، با او تماس گرفتم و گفتم که مقدمات این سفر را فراهم کرده‌ام اما همسر او گفت که پای مرحوم ورشوچی بسیار درد می‌کند و دست نگه داریم و حالا بسیار افسوس می‌خورم که او نتوانست به این آرزوی خود برسد.

داود رشیدی با اظهار تاسف از درگذشت محمد ورشوچی گفت: دیروز صبح که با من تماس گرفتند و خبر فوت او را دادند احساس کردم،یک دوست خوب را از دست دادم و بسیار متاسف شدم.

وی همچنین از مردمی که در تشییع پیکر این بازیگر پیشکسوت شرکت کردند، تشکر کرد و ادامه داد: با این که روزنامه‌ها تعطیل بود صبح وقتی به بهشت زهرا (س) رفتم، دیدم که افراد زیادی از دوستان و مردم در تشییع جنازه او حضور پیدا کردند و همین‌جا باید از مردم تشکر ویژه‌ای کنم که ما را هیچ وقت تنها نمی‌گذارند.


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سینما و تگ هنر


چرا اصغر فرهادی از موسیقی استفاده نمیکند؟

 سمیه قاضیزاده

 چقدر برایم استفاده نکردن فرهادی از موسیقی جذاب‌تر از نوع  استفاده‌ء خیلی‌ از کارگردا‌ن‌ها از این هنر است. فرهادی آنقدر همه‌ چیز را با چفت و بست‌های محکم جفت و جور کرده که خلاءای حس نمی‌کنی تا بخواهی موسیقی در آن بگذاری. آنقدر تصاویر و صداهای فیلم، ریزبینانه تو را همراه خود می‌کنند که دیگر نیازی به گنجاندن یک صدای اضافی روی تصاویر نیست. دقیقا از واژهء نیاز استفاده کردم چرا که معتقدم برای استفاده از هرچیزی در سینما باید نیازش به وجود آمده باشد. آیا شما به عنوان تماشاگر «جدایی نادر از سیمین» فرصت نفس کشیدن پیدا کردید؟ آیا توان شنیدن صدایی به جز صدای دیالوگ‌ها و صداهای دیگر فیلم -که هرکدامشان می‌توانست گره‌گشایی‌هایی را رقم بزند- داشتید؟ آیا می‌شود در چنین فیلمی اصلا انتظار شنیدن موسیقی داشت؟

فرهادی در استفاده نکردن از موسیقی پیشرو است. این روند را از «چهارشنبه سوری» و موسیقی بسیار کم حجمش شروع کرد، بعد رسید به «درباره الی» که فقط تیتراژ پایانی‌اش موسیقی انتخابی داشت و حالا در «جدایی نادر از سیمین» بار دیگر این ماجرا با موسیقی که با تیتراژ پایانی بالا می‌آید، تکرار شده است.در آخرین ساخته‌اش هم فرهادی با هوشمندی سراغ موسیقی نرفته است. در همان تک صحنه‌ء آخری که تصاویر فیلم با موسیقی پیوند خورده‌اند، تنها دلیلش همراه کردن تماشاگر با عمق فاجعه و تلخی واقعیت و به فکر فرو بردن اوست. لحظاتی که نادر و سیمین پشت در دادگاه منتظر رای دخترشان برای انتخاب یکی از آن دو هستند. ضمنا روی این تصاویر که چند دقیقه‌ای طول می‌کشد، هیچ دیالوگی گنجانده نشده است. بنابرای، این موسیقی است که می‌تواند فرصتی برای جولان دادن پیدا کند.  «ستار اورکی» برای این سکانس پایانی موسیقی نوشته است. موسیقی بسیار تاثیرگذار که به تماشاگر اجازهء غرق شدن در تفکراتش را می‌دهد. به او فرصت مرور کل داستان و ته‌نشین شدن تلخی آن را پیشکش می‌کند. همان اتفاقی که پیش از این در «درباره‌ الی» و موسیقی «آندریا باور» افتاد

شاید اگر قرار باشد بقیهء کارگردان‌ها هم مثل فرهادی فیلم بسازند و از موسیقی استفاده نکنند، کار و کاسبی ما کساد شود، اما واقعیت این است که اصلا اصراری برای استفاده از موسیقی نیست...وقتی دلیلی برای این کار وجود ندارد، وجود ندارد دیگر!

 


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سینما و تگ هنر


 

عوامل فیلم زیبای جدایی نادر از سیمین : اصغر فرهادی ...

_____________________________________________

بازیگران : لیلا حاتمی ، شهاب حسینی ، پیمان معادی ، ساره بیات ، سارینا فرهادی ، بابک کریمی ، علی اصغر شهبازی ، شیرین یزدان بخش ، کیمیا حسینی ، و با حضور : مریلا زارعی

نویسنده، تهیه کننده و کارگردان : اصغر فرهادی

سرمایه گذار : بانک پاسارگارد

مجری طرح : نگار اسکندرفر

مدیر فیلمبرداری : محمود کلاری

تدوین : هایده صفی یاری

طراحی و ترکیب صدا : محمدرضا دلپاک

صدابردار : محمود سماک باشی

طراح چهره پردازی : مهرداد میرکیانی

طراح صحنه و لباس : کیوان مقدم

مدیر تولید : حسن مصطفوی

دستیار اول کارگردان و برنامه ریز : حمیدرضا قربانی

منشی صحنه : مریم نراقی

دستیار اول فیلمبردار : محمد ابراهیمیان

نور : کوهیار کلاری

دستیاران فیلمبردار : حسین اسدی ، اکبر مشکینی ، امیر محمدی ، حسین نصیری ، فرزین ابراهیمی

دستیاران کارگردان : مهدی لطیفی ، مریم نراقی ، یاسر قارونی

تدوین صدا : رضا نریمی زاده

مدیر تدارکات : کاظم نامنی ، منصور غضنفری

دستیار دوم فیلمبردار : احمد گودرزی

عکاس : حبیب مجیدی

دستیاران صدا : مهدی ابراهیم‌زاده ، رضا تهرانی

مجریان چهره پردازی : طاهره مهدوی ، رضا عربی

دستیار تدوین : شبنم حسینی

دستیاران صحنه و لباس : رشید حسینی ، فرشاد مهدیادگار ، مهناز غنی

مجری دکور : احمد ترابی

خیاط : زهرا ناموری

تصویربردار پشت صحنه : سید وحید حسینی

مشاور حقوقی : فرشته لسانی

مشاور رسانه ای : شیما غفاری

امور مالی : محمد هادی آموزگار

دستیاران تدارکات : مهدی حسنی ، شهریار سلیمی ، ابراهیم نظامی ، حسین سیدی ، محمود رحیمی ، محمدرضا حق‌گو ، سعید ثابتی

سینه موبیل : اکبر نظری


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سینما و تگ هنر


جدایی نادر از سیمین

تازه به پرده ها سلام کرد

درود بر بازیگران اش و کارگردان اش


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ سینما و تگ هنر


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نمایش گاهی از چوب و دید ...

امروز عصر قراری داشتیم ( کاری بود ). برای دیدار سری به دفتر زدیم و پس از راهی کردن ملاقات شونده گان، راه منزل پیش گرفتیم که زنگ دوباره به صدا درآمد :

- کجایی ؟

- کجا می خام باشم، تو که نیومدی، خودم حل اش کردم ... !

                             ( این جا شاکی بودم، شما هم شاکی بخوانید )

- کار داشتم، چطور بود ؟

- خوب بود بد نبود ... کار داری ؟

- می آی ؟

- کجا ؟

- پارک هنر مندان، خانه ی هنر مندان ؟

                             ( حتما خبریه که این طوری دارن دعوتم می کنند )  

- بذار ببینم ...

- نه بیا ... جالبه ..

- باشه اومدم ...

اصلا نمی دونم این ها رو برای چی تعریف کردم. محض اطلاع می گم که این ها همه گفت و گوی من و برادرم " پویا " بود که شنیدید و خواندید.

خلاصه ... رفتیم.

نمایش گاه مجسمه ی رضا کیانیان ( استاد رضا کیانیان ) بود. جالب بود و قابل دیدن. ولی وا اسفا از این مردم که ظاهر بینی شان تا مجسمه ساز هم رسیده. بیشتر از مجسمه، آمده بودند مجسمه ساز را ببیننتد. عکس ها و چلق و چولوق ها به هوا بود و راه بندان و من مجبور شدم برای این که راه پیدا کنم به سالن نمایش از خیل آدم های درگیر آقای کیانیان، گذر کنم و بعضی ها شان را هل بدهم و بعضی هاشان را هم بلند بگویم : اجازه ...  ( با صدایی که صدا به صدا برسد و یک گوش پیدا شود که بشنود ).

خلاصه. در مورد حاشیه ی نمایش گاه یک چیز های دیگر هم هست که باید بگویم و می گویم. اما در دیدار بعد که شاید فردا باشد.

و اصل خود نمایش گاه شاید هفته ی بعد باشد.

یعنی زمانی که از استاد اجازه بگیرم که عکس ها را در این مطبخ ( نام جدید وبلاگ ! ) بگذارم یا نه.

با پست الکترونیک اجازه می گیرم. خود آقا رو دیدن صبر می خواهد تا نمایش گاه بعدی شان. ( شاید 20 سال بعد ).

هفته ی بعد این موضوع را پی گیر باشد.

خواننده گان خانه ( نام جدید وبلاگ من ) من می داننند که من چه قدر بد قولم.

خلاصه آن چه که باید بگویم گفتم.

راحت شدم. سر راحت زمین می گذارم.

ملت هنر مند ندیده را غر غر کردیم و راحت شدیم.

علی یارمهدی یک چیزی مثل ناراضی بزرگ شوروی ست.

از چیزی بدش بیاد. ( به دلش نشینه ) اون قد غر و لند میکنه تا خوابش ببره.

عجب دنیاییه.

تا درودی دیگر به درود.

 

 

 


نویسنده : علی یارمهدی - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ هنر


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo